تبليغاتX
....رز سیاه .... مهدیه....
دست نوشته های عاشقانه ام تقدیم به تو

نيومدي... نيومدي.... نيومدي....

 

اينقدر نيومدي كه اگه يه روز بياي باور نميكنم خودتي... و بازم ميگم نيومدي...

 

آره ميدونم.... همش تقصير سرنوشته... آره ميدونم... دنيا همش بازيه.... يه بازي كه بعضي وقتا حكمش ميشه مرگه ما آدما...

 

نيا... ديگه نيا....ديگه نميگم بياي... برووو... راحت برو... همينجور كه راحت اومدي راحتم برو...

 

برو كه قطار خوشبختي مثله چشماي من صبور نيست..زود برو حتما بهش ميرسي..

 

چشام خسته ست.. خسته ست از بس شب و روز برات اشك ريخت... اما بازم نيومدي...

 

ديگه نيا... هيچوقت نيا... چون چشمي ندارم كه بخوام اومدنت رو ببينم...

 

آره..... چشمي نمونده..... واسه چي ميخواي بياي؟؟؟؟

 

نيومدي .... نيومدي.... اما واسه يه چيز بيا....

 

بيا سر قبرم...

 

 زير تابوتمو بگير...

 

برام گل بيار...

 

از همون گلايي كه دوس داشتم....

 

...رز سياه...

 

بذارش سمت چپ قبرم تا بيوفته درست رو قلبم

 

قلبی که تا آخرین لحظه ی جون دادن داد میزد: دوست دارم

 

اما هيچكس نفهميد...هيچكس صداش براش مهم نبود...

 

يه خواهش كوچيك...

 

اونجا ديگه نذار هر روز هي به خودم بگم:

 

نيومد... نيومد.. ديدي... ديدي اينجام نيومد..!!!! اونجا ديگه چشام نميتونه زياد منتظر بمونه...نميتونه..

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 0:8  توسط مهدیه | 

اطاقكي ميخواهم كنار دريا ، به دور از هياهوي انسانها...  اطاقكي كه در آن من باشم و پنجره و يك قاب عكس خالي.... پنجره اش رو به دريا باشد تا به هنگام غروب من و يك قاب عكس خالي پشت اين پنجره آواز غريبي بنوازيم..... من بگويم به قاب خالي تا كه غمهايم از دل بروند....

غروب كه تمام شد پنجره را ميبندم ، گوشه اي مينشينم ، قاب را با دو دستم در مقابل ديدگانم ميگذارم، بعد با همه ي وجود آنرا به سينه ميگذارم و ميگريم..... بلند ، بلند ميگريم تا جايي كه ديگر تابي در من نباشد...

با چشمان اشكبارم به خواب ميروم.... قاب خالي تو هنوز بر روي سينه ام مي لرزد.........

يكي- دو ساعت ميگذرد كه با صداي رعد آساي آسمان بلند ميشوم.... فانوس گوشه ي اطاق سوسو ميزند... باد انگار با پنجره دعوا دارد... شاخه ها در هم ميپيچند... صداي باد در آن شب باراني وحشتناك است.... قلبم از شدت ترس سر جا بند نميشود... ناگهان با رعد و برق آسمان مي ترسم، مي لرزم و قاب خالي تو از دستم رها ميشود و به زمين مي افتد....پشت پنجره رفتم آن درياي ساكت و آرام شده بود دريايي خشمگين. موجهايش شلاقي بود بر ساحل و سنگها...... ناگهان از شدت باد در اطاقك باز شد خود را به در رساندم كه ناگاه صدايي آشنا شنيدم............

صداي كمك.... صداي فرياد... نور فانوس از دور نمايان شد كسي در قلبم ميگفت كه او آشناست ... كمكش كن

فانوس را برداشتم و رفتم به سوي نور... هر چه نزديكتر ميشدم انگار نيمي از وجودم را پيدا كرده باشم ، قلبم ميزد.... ديگر بين من و آن نور فاصله اي نبود فقط يك قدم.... پاهايش در مرداب بود.... و كمك ميطلبيد..

فانوس را جلو بردم تا ببينم كيست... تا نور چراغ در چهره اش افتاد شناختمش او خودش بود، صاحب آن قاب عكس خالي و شكسته.....

او هم مرا ديد، خواهش كرد، التماس كرد كه كمكش كنم.... وقتي او صدايم ميكرد تمام دوران زندگي ام مانند پرده ي سينما جلوي چشمانم رژه ميرفت.... به كنار مرداب رفتم هنوز نيمي از بدنش بيرون بود، دستانش را يه سويم دراز كرد ، دستانش را در دستانم فشردم ، بر دستان گرمش بوسه اي نثار كردم آنگاه با تمام وجود ، براي تمام عمر او را به قعر مرداب پرت كردم و گريان به طرف اطاقك دويدم....

باران بند آمده بود و مه صبحگاهي همه جا را پوشانده بود... قاب عكس در گوشه اي افتاده بود . آنرا برداشتم و از اتاق بيرون آمدم و دويدم، دويدم به طرف مرداب.... به لب مرداب كه رسيدم مكث كردم .. صدايش در گوشم بود: كمكم كن..... خواهش ميكنم.....

قاب عكس را جلوي صورتم گرفتم و آنرا نگاه كردم و به صاحبش در اعماق آبهاي گل آلود مرداب سپردم و به طرف جاده ي بي منتهاي زندگي حركت كردم و در ميان مه غليظ گم گشتم براي هميشه... تا هيچكس نشاني از من نداشته باشد.... هيچكس.....

 

                                                                

 

                                            

  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 0:11  توسط مهدیه | 

عصر جمعه…

 

درگير با خودم و خودم…

 

ترس،دلهره،اضطراب..

 

چشمامو بستم..

 

از پله ها اومدم بالا…

 

تا بازشون كردم ديدم روبروتم..

 

سلام كردم…. سلام شنيدم…

 

نگات نكردم …. ترسيدم

 

نگام نكردي… فهميدم

 

زل نزدي به چشمام…. اما با همون نيم نگات كلي لرزيدم…

 

اون روزو رفتم و راحت گذاشتي كه برم…

 

فرداش گفتي: يه جوري شدم.

 

گفتم: چه جور؟؟؟

 

گفتي: پرسيدم گفتن ….. شدي

 

خندم گرفت… ريسه رفتم… مسخره كردم

 

با خنده گفتم: مواظب باش …. نشي!!!

 

گفتي: كار از اين كارا گذشته …. شدم

 

گفتم:پس مباركت باشه…

 

گفتي: مبارك هردومون باشه

 

گفتم: نه… نه

 

گفتي: چشات اينو نميگه

 

گفتم : نه……

 

گفتي: قلبت يه چيزه ديگه ميگه…

 

گفتم: بهم گفتن عاشقي گناهه…. گفتم : ميترسم…

 

گفتي : نترس بگو آره بهت ميگم گناه چيه…

 

اونجا نگفتم دوست دارم   آخه ترسيدم 

 

كلنجار رفتم با خودم و خودم…

 

اون ميگفت آره      اين ميگفت نه

 

اون ميگفته خوبه    اين ميگفت نه…

 

بالا خره گفتم : اره… دوست دارم…. تو هم گفتي : منم دارم

 

ديدمت     نگام كردي…

 

صدات كردم     صدام كردي…

 

خنديدم     باهام خنديدي…

 

رفتم تو فكر    فكرمو خوندي…

 

دستمو گرفتي    دستتو گرفتم

 

زل زدي به چشمام    خودمو باختم

 

سر گذاشتي رو شونم      سر به سرت گذاشتم

 

نگام كردي    جون گرفتم

 

زل زدي به چشمام     شرم كردم

 

سرمو انداختم پايين   دلم نيومد دوباره نگات كردم

 

روز و شب گذشت و گذشت

 

ديووووونه ت شدم

 

تا اينكه جمعه شب… دوباره جمعه…

 

وقتي بهم گفتي دوست دارم

 

گوشي از دستم افتاد….

 

صدام كردي…. جواب ندادم

 

صدام كردي…. جواب ندادم

 

و تا به امروز

 

صدات كردم…. جواب ندادي

 

صدام كردي….جواب ندادم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 0:9  توسط مهدیه | 

 

بنویس گر هزار بار پاره شود

پیوند میان من و دوست

جای غم نیست

گر از هر رگ خود رشته ای خواهم ساخت

و گره خواهم زد

پیچک جانم را

بر بلندای عظیم عشقش

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 1:47  توسط مهدیه | 
از مردي پرسيدند راز موفقيت تو در زندگي زناشويي چيست؟؟

او در جواب گفت: وقتي با همسرم سارا آشنا شدم بلافاصله از او خواستگاري كردم

پس از انجام عقدمان پدر سارا مرا به گوشه اي برد و هديه ي كوچكي در دستم گذاشت و گفت: راز موفقيت يك زندگي در اين هديه است..با آن خوشبخت خواهي شد..

هديه را باز كردم يك ساعت مچي از جنس طلا بود آنرا در دستم گرفتم و با دقت نگاهش كردم ناگهان چشمم به يك نوشته ي كوچك روي صفحه ي ساعت افتاد

نوشته شده بود: ثانيه ها مجالي به تو نميدهند پس ثانيه هاي زندگي را قدر بدان و هر دم به عشقت بگو دوستت دارم...

و اين راز موفقيت من در زندگي بود يك كلمه: دوستت دارم...

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 0:58  توسط مهدیه | 
 

 

هر لحظه اي كه در آن كار قشنگي انجام دادي و يا به موجودي محبتي كردي بدون

شك از زيباترين لحظات عمرت خواهد بود...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 16:59  توسط مهدیه | 
 

بازم سلام نمیدونم چرا تازگی زدم تو خط عکس مکس.... راستش این عکسایی که میذارم ماله پیوند بین دو تا سگه.... خداییش که ما آدما عجب کارا که نمیکنیم....

من که معتقدم اینا پیرو این بیت از شعر شاعران ما بودند که:

 

ما برای وصل کردن آمدیم      نی برای فصل کردن آمدیم

 

این عکسا رو با هم ببینیم ... کافیه رو لینکهای زیر کلیک کنی....

عقد نامه عروس و داماد ما...

اینم آقا داماد...

اینم عروس خانم..

عروس و داماد تو حجله..

و این عکسم یکی دیگه از کارای خودمه:

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 1:7  توسط مهدیه | 
 

سلام دوستاي گلم.... چند روز پيش به عكسايي برخوردم كه گفتم شايد بد نباشه اونا رو تو وبلاگم بذارم

نميدونم كار نيروي انتظامي درسته يا نه!!! اما هر چي هست و اگر مبارزه اي هست به نظرم بايد با شرايط زير همراه باشه:

1. با مهرباني و به دور از خشونت باشد

2. حقوق فرد لگدمال نشود

3. موجب خرد شدن شخصيت و غرور فرد نشود

4. حتي الامكان در مكانهاي خلوت مورد تذكر قرار گيرد

5. بهتر بود آقايان نيروي انتظامي در لباس شخصي ظاهر ميشدند

6. نيازي به ثبت در پرونده نيست هر كس ميتواند در حيطه ي اعتقادات خود لباس بپوشد.....

و لي در كل..... زن و دختر ايروووووووووني تكه   تكه  تكه....

يه نمونش خوده بنده..................

حالا دوست عزيز نظره تو چيه؟؟؟؟   من منتظر شنيدن نظراتتم........

 

عکس از مبارزه با بی حجابی در تهران 1

عكس از مبارزه با بي حجابي 2

عكس از مبارزه با بي حجابي 3

عکس از مبارزه با بی حجابی 4

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 15:46  توسط مهدیه | 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 0:25  توسط مهدیه | 

بي آنكه بخواهم مجنون من باشي

 

ليلي وار دلبسته ي تو خواهم ماند

 

                     بي آنكه بخواهم از غم دوري من اشك بريزي

 

                                 غريبانه از غم دوري تو خواهم مرد......

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 0:14  توسط مهدیه | 

دل سپردم به فرداي تاريكت

 

ماندم در سكوت پژمرده ي خيالت

 

دست كشيدم از نگاههايي كه دل دادند به نگاه باراني ام

 

دل را دور راندم از دلهايي كه دل سپردند به آواي پر سوز بودنم

 

حسرت نشين سراي دل بي آرزوي پروازت شدم

 

نازنين بودنم را به حراج عشق تو گذاردم

 

چه خالي از ديروز، فردايم را به تو بخشيدم......

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 1:4  توسط مهدیه | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 18:54  توسط مهدیه | 

در روزگاري كه بزرگترها وارث تشريفات و آداب و رسوم گذشتگان اند

در روزگاري كه تمامي واژه هاي انساني در مقابل پول زانو ميزنند

در روزگاري كه پول بر مسند خدايي تكيه زده است

در روزگاري كه براي بدست آوردن نان بايد به هر حيله اي متوسل شد

در روزگاري كه مردمانش عمرشان را در پشت ويترين مغازه ها سپري ميكنند

در روزگاري كه مردمانش محكوم به زندگي كردن هستند

در روزگاري كه مردمانش مجبور به تحويل دادن لبخندها و گريه هاي دروغين هستند

در روزگاري كه مردمانش زندگي خود را رها كرده به زندگي ديگران پيله كرده اند

در روزگاري كه مردمانش اميدي به فردا ندارند

در روزگاري كه حقايق زير خروارها خروار دروغ پنهان شده است

در روزگاري كه فرزندان فقرا وارث فقر پدران و فرزندان اغنيا وارث خوشبختي پدرانشان هستند

در روزگاري كه ارزش مردمانش پس از مردنشان معلوم ميشود

در روزگاري كه گلها عوض زندگي زينت بخش گورستانها شده اند

در روزگاري كه روز به روز مردمانش با هم غريبه تر ميشوند

در روزگاري كه جوانهايش پير شده اند

در روزگاري كه خنده ي مردمانش از گريه بدتر است

در روزگاري كه عشق از يادها رفته و محبت رنگ باخته

و خلاصه در روزگاري كه خدا هم فراموش شده است ، در اين روزگار سخت و طاقت فرسا خود نيز از ياد رفته ايم و از ياد برده ايم كه چه هستيم !! هنوز هم وجود داريم و نفس میکشیم و قلبمان براي ديدن يك نفر بي تاب است....

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 0:0  توسط مهدیه | 

شبي غمگين شبي باراني و سرد

مرا در غربت فردا رها كرد

و دلم در حسرت ديدار او ماند

مرا چشم انتظار كوچه ها كرد

به من ميگفت: تنهايي غريب است

ببين با غربتش با من چه ها كرد

تمام هستي ام بود و نفهميد كه در

قلبم چه آشوبي به پا كرد

و او هرگز شكستم را نفهميد

اگر چه تا ته دنيا صدا كرد

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 0:26  توسط مهدیه | 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 23:58  توسط مهدیه | 

مبعث پیامبر گرامی اسلام حضرت محمد ( ص) بر همه ی عاشقان مکتب عشقش مبارک باد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 0:46  توسط مهدیه | 

نهال كوچك عشق را تو در وجودش كاشتي و هر روز كه به ديدنش مي آمدي او را نوازش ميكردي و در گوشش راز زندگي را زمزمه ميكردي تا با حرفهاي تو جان گرفت و جوانه زد.....

 

اما ناگهان طوفان شد و تو را با خودش برد........

 

نهال كوچك ، شبها و روزها را به تو فكر ميكرد و به اميد دوباره ديدنت ميماند و بزرگ مي شد اما وقتي شنيد كه تو نهالي ديگر كاشتي اي شكست و كسي صداي شكستنش را نشنيد....

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 0:14  توسط مهدیه | 

هنوزم بارون برام مقدسه

هنوزم بارون برام يه رحمته

هنوزم ميخوام باهاش همرا بشم

هنوزم ميخوام باهاش رويا بشم

هنوزم صداش برام نيايشه

هنوزم بويه خوشش نوازشه

هنوزم اون قطره هاتو دوس دارم

هنوزم اون گريه ها رو دوس دارم

هنوزم دلم باهات آروم ميشه

هنوزم چشام ببين زيبا ميشه

هنوزم بارون برام زيارتي

برا من هميشه حكم نعمتي

هنوزم وقتي ميياي داد ميزنم

تو دلم حاجتو فرياد ميزنم...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 1:59  توسط مهدیه | 

به سلام صبح از پشت ميله ها عادت كرده بودم

چشمهايم را ميبستم و ميخواندم...از دلدادگي براي همقفسم ميخواندم كه تنها بهانه ي بودنم بود..

يك روز مرد براي نهادن آذوقه در را گشود و هم قفسم فرصت را غنيمت شمرد و بي تامل گريخت...

ما مرغ عشقيم!!! ... اما...اما بدون من رفت...

فكر كردم رفته است تا شايد راهي براي رهايي ام بيابد ...

مدتها گذشت اما او نيامد....

حتما راه را گم كرده بود...

از آن پس مرد زندان بان ديگر براي نهادن آذوقه در را نميگشايد و من هر شب خواب پرواز را در آسمان ميبينم و خواب او را كه در انتظار من است..... در انتظار....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 9:58  توسط مهدیه | 

من با خاطرات تو زنده خواهم ماند...

چه غمگين از اين رفتن و از اين روزهاي سرد تنهايي...

شايد باور نكني از من فقط همين كلمات كه با شوق به سوي تو پر ميكشند باقي ميماند و خودكاري كه هيچگاه آخرين حرفهايم را به تو نمي تواند گفت.

شايد يك روز وقتي ميخواهي احوال مرا بپرسي عكسم را در صفحه ي سفر كرده ها ببيني. شايد كودكي گستاخ با شيطنت سفر بي بازگشتم را از ديوار سيماني كوچه تان بكند و پاره كند.....

مام دغدغه ام اين است كه آيا بعد از اين سفر محتوم ميتوانم همچنان با تو سخن بگويم؟؟؟ آيا دستي براي نوشتن و دلي براي تپيدن خواهم داشت؟؟؟

شايد باور نكني اما دوست دارم مدام برايت بنويسم...بعضي وقتها كه كلمات را گم ميكنم دوست دارم دشتها دريا ها كوهها جنگلها و هر چه در كاينات هست همه و همه كلمه شوند تا بهتر بنويسم...

دوست دارم به حيات كلمه اي جديد دست يابم تا رهگذران غمگين ، صبحگاهان زير آفتابي نارس مرا زمزمه كنند.

ميدانم كه خسته اي اما دوست دارم اجازه دهي كلماتم دمي رو به رويت بنشينند و نگاهت كنند تا به حقيقت اين جمله در آيي كه ميگويند:

مرا از ياد خواهي برد ؟ نميدانم !! ولي ميدانم از يادم نخواهي رفت...نخواهي رفت...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 0:5  توسط مهدیه | 
ÊÈáíÛÇÊ X